این روزها هواییتر شده ام ...
سبکبالان خرامیدند و رفتند ...
حس غریبی است ... خوشحالی برای آنان که
رفتند ... ولی خودت ... قلب عاشقت ...
روز جمعه ... خداحافظیها ... به آغوش
کشیدنها ... چشمهای پراشک ... لبهای خندان ... قلبهای لبریز از عشق ... روحهای
...
صدای بال ملائک را میشنیدم ...
فرشتگان آسمانی به بدرقه آمده بودند ...
بدرقهي زائران حرم امن الهی ...
و صحبتهای پایانی رئیس کاروان :«ما و
بچهها رو به خدا و امام زمان بسپارین ... خودش نگهدار مهمون هاشه ...»

و اتوبوسها راه افتادن ...
و تو با چشمهای پراشک ایستادی ... بعد از
یه خداحافظی جانانه با دوستهات ...
مادری توی یه حرکت قشنگ با ظرفی که
همراهش آورده پشت ماشینها آب میریزه ...
و تو ... اشک چشمهات رو بدرقه راهشون میکنی ... و توی دلت دعاهات رو ...
هیجانی که داشتی ... شوقی که داشتی ...
دلشورهای که داشتی ... انگار خودت مسافر بودی ... که خوب میدونی بودی ...
تو پیش از اونها قلبت رو فرستادی ...
قلبی که پای ستونهای مسجدالنبی دعا کرد ...روشون علامت گذاشت ... کنار پنجرههای
بقیع ... توی مسجد پیامبر ... میدونی همه جا بوده ...
و هر تک زنگ ... هر اساماس قلبت رو به
تپش میندازه ...
رعنا جان سلام ... منم .... امروز رفتیم
مسجد پیامبر ... امروز پای ستون توبه به نیتت نماز خوندم ... روبروی کعبه دارم ندای
اذان رو می شنوم ... امروز ... امروز ...
و جوابهایی که با اشک شوق میفرستی ...
الان ... این روزها ... از اینکه ثبت نام
نکردی خوشحالتری ... اگه اسمت توی قرعهکشی بود و نمیرفتی... حتی تصورش
هم سخته ...
خدایا ... ميدونی چرا نخواستم ... تو که
از همه چیز خبر داری ....
خدایا ... مواظبشون باش ...
خدایا ... میدونم همه جا هستی ... توی
قلبم ... نزدیکتر از من به من ...
اما شوق دیدن سرزمین وحی ... عشق دیدن
ستونها ... ستونهای مسجدالنبی که قلبم صلابت و ایستادگی رو با کمک اونها یاد
گرفت و ... همهي اینها رو همیشه توی دلم نگه میدارم ...
تا همیشه ..
پ.ن: اين متن رو فروردين سال 87 بعد از اينكه دو تا از دوستان خوبم-كه يكيشون خانم سقايي بودن- راهي عمره دانشجويي شدن توي وبلاگم نوشتم و دوست داشتم شما رو هم توي خوندنش شريك كنم.
التماس دعا