خبر را كه ميشنوي
اول برايشان خوشحال ميشوي و بعد ..
نزديكترينهايت به
سفر ميروند و تو فقط بايد بدرقهكننده باشي ..
سفري كه هميشه
آرزوي رفتنش را داري ..
هر چند قول دادند
دعايت كنند .. به يادت باشند ... قول دادند كه دلت را ببرند ..
ولي .. ولي دل
عاشقت راضي نشده ..
اينبار انگار جنس
دلتنگيت با قبلها خيلي فرق دارد ..
خودت را بين بچههاي
حلقه جا دادي .. دلخوشي كه عضو حلقه ي عمره دانشجويي هستي ..
هر چند كه راهت
ندادند .. هر چند كه دعوت نشدي .. عاشقي نكشيدي ... پشت درهاي بقيع نباريدي ..
خاطرهي سفررفتهها
را مرور ميكني و دلت تنگتر ميشود ..
اولين سجده مقابل
كعبه ... سلام به پيامبر مهربانيها ..
نخلستانهاي مدينه
..
مزار گمشده ..
انگار اينجا دعوت
شدي كه بسوزي و حسرت بكشي ..
ببيني هر چه را كه
نديدي ..
انگار اينجا دعوت
شدي تا بباري تمام ابرهاي آسمان را ...
شايد خدا به حرمت
مهمانان حريم حرمش، گوشه چشمي به تو بيندازد ...
به خودش پناه ميبري
و زير لب زمزمه ميكني ..
اللهم الرزقنا حج
بيتك الحرام ...