عنوان   بخش دیگر از اعجازهای امام عزیزمون
   تاریخ   16 / 10 / 1390

یه ساعت تو صحن انقلاب تو ضلع شمالی نصب شده که هدیه یک خانم ایتالیایی مسیحیه. این ساعت تو هر زمانی از روز آهنگ خاصی داره که با کمک آهنگ میشه تشخیص داد تو چه زمانی از روز هستیم. مثلا ساعت یازده 11بار دینگ دینگ میکنه و یازده و ربع یه بار دینگ میکنه و یازده ونیم دوبار دینگ میکنه و یازده و چهل وپنج 3بار دینگ میکنه. جالبه حتما اگه رفتین آهنگشو گوش کنین.

مثه اینکه این خانم با عرض پوزش نابارور بوده و خیلی دوست داشته یه کاکل زری(البته این کاکل زری میتونه پسر یا دختر باشه سوء تفاهم نشه)  به دنیا بیاره. مردم از اعجازهای امام هشتممون گفتن و به این خانم گفتن اگه از امام رضا بخوای بهت میده. این خانم هم  به مشهدرضا میاد و نذر میکنه و امام هم حاجتشو برآورده میکنه و بهش یه کاکل زری خوشکل میده و خانمه هم این ساعت گرون قیمت که سبک ساعتای کلیسا رو داره رو به حرم تقدیم میکنه.

یه تاجر کویتی هم بوده که با همین مشکل روبرو بوده. این آقا سنی بوده و وقتی از مهربونی و کرم امامون میشنوه بهش متوسل میشه و ازش کاکل زری میخواد. امام رضا هم حاجتشو میده و این تاجز پولدار یه لوستر خیلی بزرگ و قیمتی که تو مسجد امام خمینی نصب شده و انقدر بزرگه که توجه همه رو جلب میکنه رو به حرم هدیه میکنه.

راستی هممون میدونیم که حرم امام رضا قطعه ای از بهشت. اما این داستان مربوط به یکی از قسمتهای حرمه که شاید ندونید. پنجره فولاد تو صحن انقلاب و روبروش تو صحن مقابل یه پنجره طلایی هست مثل پنجره فولاد که همه دیدن. تو قرآن نوشته شده که حضرت موسی وقتی داشته از اونجا رد میشده از طرف خدا بهش وحی شده که اینجا سرزمین مقدسی و کفش هاتو در بیار و پا برهنه برو. آیه هم روی پنجره قاب شده و هست. گفته میشه این پنجره جای اصلی بهشت و اشاره به این قسمت بوده. من وقتی اینو فهمیدم هر بار که به پنجره نزدیک می شدم موهای تنم سیخ می شدن و یه حال وصف نشدنی بهم دست میداد. اصلا دلم نمی خواست از اونجا جدا بشم.

حاج آقا نخودکی یکی از عارفان و بزرگان ایرانی دین اسلام بوده که چشم بصیرت داشته و می تونسته چهره واقعی آدما رو ببینه. ایشون زمانی که به زیارت امامون می رفتن می دیدن که امام روی یک صندلی در جای بخصوصی نشسته و دست مهربونش را رو سر زائراش چه خوب چه بد می کشیدن و به همه به یک چشم نگاه میکردن. حاج آقا نخودکی پس از فوتش وصیت می کنه که جای همون صندلی به خاک بسپارنش و همچنین میگن 30 متر زیر زمین دفنش کنند. گفته می شه ایشون اون موقع میدونسته که قرار زیر حرم هم ساخته بشه و ممکن جسدشون بیرون بیوفته برا همین میگن 30 متر زیر زمین دفنش کنند. محل دقیق قبرشون رو نمیدونم ولی اگز اونجا سوال کنید حتما به شما خواهند گفت.

خدا هممونو عاقبت بخیر کنه و بیامرزه. وقتی تایپ می کردم بازم هوایی شدم.

التماس دعا.....

   نویسنده:  ابوذر رمضانی    ( 5 ) نظر    
   عنوان   بخشی از اعجازهای امام هشتم
   تاریخ   13 / 10 / 1390

سلام

داستان از آشنایی بنده با جناب سرهنگ پرکتون شروع شد. ایشون خادم حمل ویلچری افراد سالخورده به جای جای حرم مطهر امام عزیزمون در روزهای شنبه 6 بعدظهر تا 6 صبح روز بعد هستند.بتازگی و بدلیل شغلشون به شهر مشهد اعزام شدن و پس از مدت کوتاهی به عنوان خادم افتخاری امام عزیزمون انتخاب شدند.

یکی از اعجازها به گفته ایشون از این قراره که:

اگر در صحن انقلاب رو به بست حر عاملی بایستید بالای سردر آن دو شیر با کاشی نقش کرده اند که به نوزادی حمله کرده اند. گویند روزی امام عزیزمون روی یک صندلی نشسته بودند که روی دو دسته صندلی دو مجسمه شیر قرار گرفته بود. مامون بهمراه فرزند خردسالش در حضور امام بوده و امامت امام رو زیر سوال می بره. به امام عزیزمون می گه اگر شما واقعا امام هستی و از طرف خدا برای هدایت انسانها آمده ای اعجازی کن و این دو مجسمه شیر تبدیل به دو شیر واقعی کن و بگو تا فرزند مرا بخورن. امام عزیز هم قبول می کنن و دو شیر به اذن خداوند تبدیل به دو شیر واقعی می شوند و بدون اینکه امام بفرمایند به فرزند مامون حمله می کنن. امام عزیزمون جلوی آنها را می گیرد و دو شیر را از این کار منصرف می کنن. مامون هم بشدت یکه خورده و بدست و پای امام می افتد.

در زیر کاشی های این شیرها یک سنگ فیروزه ای وجود داره که در زمان پادشاهی نادر شاه افشار بزرگترین سنگ فیروزه آن دوران در سراسر دنیا بوده و نادر شاه آن را از هند تصرف کرده بوده و به حرم مطهر امام عزیزمون تقدیم کرده است.

در همین صحن سقاخونه ای وجود دارد به نام اسمال طلا. داستان از این قراره که فردی به نام اسماعیل که نابینا بوده در بازار مقابل حرم مشغول گدایی بوده است. در آن روزها وسعت حرم تا همان سقا خونه بوده و از سقاخونه به این طرف بازار بوده است.

روزی نادر شاه افشار برای زیارت امام عزیزمون به حرم مطهر امام اومده بود که قبل از ورود به سقا خونه می ره تا تشنگی خود رو برطرف کنه. همین وقت چشمش به آقا اسماعیل می افته و می بینه که یه آدم نابینا در حال گداییه.

نادر شاه بشدت ناراحت میشه و به اسماعیل میگه: مردک خجالت نمی کشی. مقابل حرم امام رضا داری گدایی می کنی؟ چرا داری خودت رو جلو آدما خوار و ذلیل می کنی. چرا از امام به این مهربونی شفا نمی خوای. همین الان باید انقدر ضجه بزنی و ناله کنی که امام هشتم شفات بده. تا من میرم زیارت میکنم و بر میگردم باید انقدر دعا کنی تا شفا بگیری.

آقا اسماعیل شروع به ضجه و ناله و دعا می کنه و نادر شاه هم وارد حرم میشه. بعد از مدتی که نادر زیارتش تموم میشه و برمیگرده با تعجب میبینه که آقا اسماعیل شفا گرفته و بینا شده. انقدر خوشحال میشه و به وجد میاد که دستور میده هم وزن آقا اسماعیل طلا تقدیم حرم کنن و سقاخونه رو طلا بگیرن. از اون به بعد اون سقا خونه به نام سقا خونه اسمال طلا نامگذاری شده.

چندین اعجاز دیگه هم جناب سرهنگ تعریف کردن که در روزهای آینده خواهم گفت.


   نویسنده:  ابوذر رمضانی    ( 4 ) نظر    
   عنوان   يك سفر به ياد ماندني
   تاریخ   30 / 09 / 1390

سلام

خب ظاهرا اينبار قرعه به نام من افتاد براي درج خاطره ... من البته سعادت نداشتم برم مكه و حاج خانم بشم ولي خدا براي امثال ما هم يه راه خيلي خوب گذاشته و اونم آقامون امام رضاست كه حج فقراست ..

آبان ماه سال 86 بود، تو هفته كرامت، بين تولد خانم فاطمه معصومه(س) و امام رضا(ع) .. يك هفته قبلش دخترخاله م عليا تماس گرفته بود كه رعنا از طرف دانشگاه دارن ما رو مي‌برن اردوي مشهد تو هم ميايي؟ دلم پر مي‌كشيد كه برم ولي يادم افتاده بود تو اون تاريخ امتحان ميان ترم درس مهندسي نرم افزار دارم كه حذفي هم بود. داشتم خودمو قانع مي‌كردم كه بي خيال 5 نمره و ميرم مشهد ولي باز دوباره خبر داد كه دانشگاهشون گفته همه بايد دانشجوي همين دانشگاه باشن. دنيا روي سرم آوار شد .. باز دوباره خبر داد كه نه نظرشون عوض شد، ميرم اسمت رو بنويسم فقط دعا كن پر نشده باشه چون روز آخره .. خدا مي‌دونه چي بهم مي‌گذشت .. دوباره تماس گرفت كه رعنا ميگن ليست پر شده .. هق هق گريه مي‌كردم از اينكه امام رضا به اين روشني بهم گفته برو و نمي‌خوام كه بيايي .. روز بعدش تماس گرفت كه رعناااااااا يه خبر خوووووب يه ليست ديگه پر كردن اسمت رو نوشتن. سه شنبه حركته ..

معناي دقيق طلبيده شدن رو تو اون سفر با همه‌ي وجودم حس كردم و ما راهي مشهد شديم ..

با جمعي كه فقط دو نفرشون رو مي‌شناختم، دخترخاله‌م عليا كه ارتباطمون تو فاميل هم زبانزده و دوستش ..  چهارشنبه صبح رسيديم مشهد و اولين كار پيش به سوي حرم. شوخي و خنده و سوغاتي خريدن‌هاي عليا و مهدا كه انگار تمومي نداشت و دلم مي‌خواست يه وقتايي واقعا بزنمشون! شب اول رو قرار شد زود بخوابيم و ساعت دو بريم حرم. قبل از خواب هي مي‌گفتم بچه‌ها ميايين ديگه؟ بيدارتون كنم ديگه؟ و آره آره گفتن‌هاشون يه كمي اميدوارم مي كرد .. ساعت 2 شب .. عليا جان بلند شو نميايي؟ مهدا پاشو خانم بريم .. نشون به اون نشون كه هيچكدومشون نيومدن و من تنها از هتل اومدم بيرون .. بچه هاي اتاق‌هاي ديگه رو نمي‌شناختم و اصلا نمي‌دونستم اونا برنامه‌شون چطوريه .. از در هتل كه اومدم بيرون، تاريكي خيابون شيرازي ترس بدي رو تو دلم انداخت .. يادمه تا چراغهاي حرم ديده بشه دويدم و وقتي به روشنايي اطراف حرم رسيدم انگار پناه گرفتم .. تا بعد از نماز صبح تو حرم بودم .. چقدر لذت بخش بود .. ديدن اين همه آدم كه اون موقع شب اومدن و هر كدوم حاجتي دارن .. وقتي برگشتم موقع صبحانه بود و دو تا همسفر خوش‌خوابم شاكي بودن كه چرا ما رو بيدار نكردي!! قرار شد شب جمعه كه در واقع آخرين شب سفره بريم و تو حرم باشيم.

برنامه روزمون كلي شلوغ بود. غروبش هم بازار و خريد سوغاتي و براي دعاي كميل رفتيم حرم .. توي صحن جا پيدا نكرديم بشينيم و يادمه كه كل دعا رو ايستاده خونديم ..

برگشتيم هتل كه يه كمي استراحت كنيم و ساعت 2 شب بريم حرم.. بازم همون پروسه! بيدار نشدن .. موقع خواب گفته بودن رعنا تو رو خداااا بيدارمون كن، دعوامون كن بلند شيم. هر راهي كه بلد بودم امتحان كردم سرشون داد زدم حتي! اما اينقدر التماس كردن كه خوابمون مياد و فردا صبح مياييم كه تسليم شدم و دوباره خودم راه افتادم ... بازم خيابون تاريك و ترسناك و بازم آغوش امام كه پناه همه بود ..

اون شب برام پر از نشونه بود .. داشتم نماز زيارت مي‌خوندم به نيابت از همه و تقريبا سر راه بودم كه يه خانم با لهجه گيلاني برام جا باز كرد .. يه جا ايستاده بودم روي سه تا پله اي كه منتهي به ضريح ميشه و درددل مي‌كردم و چشام پر از اشك بود كه يهو نمي‌دونم چي شد يه خانم مسني با لهجه و زبوني كه هنوزم نمي‌دونم مال كجاست اومد بغلم كرد و كلي گريه كرد و رفت .. بعد نماز صبح كه همه تو صحن اصلي براي دعاي ندبه نشسته بودن يهويي با صداي بلند يه مرد، كل صحن آروم شد .. فرياد مي‌زد كه امام رضا چرا جوابمو نمي‌دي .. هنوزم كه يادش مي‌افتم تنم مي‌لرزه .. چند تا از خادمين مي‌خواستن جلوشو بگيرن كه با فرياد بلندتري گفت كسي به من نزديك نشه من با هيچكس كار ندارم .. اومد تا جلوي پنجره فولاد .. آروم سرشو تكيه داد به پنجره و بعد كه دعاش تموم شد، عقب عقب اومد و بازم با صداي بلند گفت: امام رضا زندگيم رفت .. همه چيزم رفت .. حاجتمو ندي شكايتت رو به مادرت مي‌برم و از حرم بيرون رفت .. دلم لرزيد ...

بعد از دعاي ندبه يكي از خادم‌هاي مهربون تو جا اسپندي‌هاي مخصوص داشت اسپند دود مي‌كرد و بوي خوشش همه جا رو گرفته بود و همه دورش جمع شدن كه يه كمي از اون اسپند تبركي بگيرن. ولي بنده خدا هي مي گفت شرمنده نميشه همين جا دود مي‌كنم .. دستمو گرفتم جلوش و نمي‌دونم توي چشمام كه پر از التماس بود چي ديد كه ديدم تو مشتم پر شده از اسپند ..

برگشتم هتل و بعد از صبحانه براي زيارت آخر همه با هم رفتيم حرم .. يه جايي حدود دو متر فاصله با ضريح همراه عليا و مهدا ايستاده بوديم و دعاي توسل رو مي‌خونديم .. يه خانمي اومد گفت دخترم ميشه بلندتر بخوني من سواد ندارم .. صداي زمزمه مو يه كمي بالاتر بردم .. دعاي توسل، زيارت مخصوص امام رضا، زيارت جامعه كبيره و زيارت امين الله رو خوندم و وقتي تموم شد و مي‌خواستيم بريم ديدم 5-6 نفر ديگه دورمون ايستادن و همراه ما مي‌خوندن .. همه شون منو بوسيدن و كلي برام دعا كردن ..

اون سفر برام يه نشونه بزرگ بود و باعث شد بتونم بعدها تو اتفاقات بعدي محكم‌تر باشم .. مطمئن شدم كه امام رضا اون روزها صدام رو شنيد و باعث شد كه بهترين تقدير برام رقم بخوره ..

دلم براي ديدن دوباره ي اون بارگاه و صحن ملكوتي تنگ شده ..

التماس دعا از همه ..

پ.ن: ببخشين اگه متنم خيلي طولاني شد ... دلم نيومد كمش كنم..

   نویسنده:  رعنا فرزانه    ( 4 ) نظر    
12

گروه وب سایتهای موسسه فرهنگی هنری تارونه