سلام
خب ظاهرا اينبار قرعه به نام من افتاد براي درج خاطره ... من البته سعادت نداشتم برم مكه و حاج خانم بشم ولي خدا براي امثال ما هم يه راه خيلي خوب گذاشته و اونم آقامون امام رضاست كه حج فقراست ..
آبان ماه سال 86 بود، تو هفته كرامت، بين تولد خانم فاطمه معصومه(س) و امام رضا(ع) .. يك هفته قبلش دخترخاله م عليا تماس گرفته بود كه رعنا از طرف دانشگاه دارن ما رو ميبرن اردوي مشهد تو هم ميايي؟ دلم پر ميكشيد كه برم ولي يادم افتاده بود تو اون تاريخ امتحان ميان ترم درس مهندسي نرم افزار دارم كه حذفي هم بود. داشتم خودمو قانع ميكردم كه بي خيال 5 نمره و ميرم مشهد ولي باز دوباره خبر داد كه دانشگاهشون گفته همه بايد دانشجوي همين دانشگاه باشن. دنيا روي سرم آوار شد .. باز دوباره خبر داد كه نه نظرشون عوض شد، ميرم اسمت رو بنويسم فقط دعا كن پر نشده باشه چون روز آخره .. خدا ميدونه چي بهم ميگذشت .. دوباره تماس گرفت كه رعنا ميگن ليست پر شده .. هق هق گريه ميكردم از اينكه امام رضا به اين روشني بهم گفته برو و نميخوام كه بيايي .. روز بعدش تماس گرفت كه رعناااااااا يه خبر خوووووب يه ليست ديگه پر كردن اسمت رو نوشتن. سه شنبه حركته ..
معناي دقيق طلبيده شدن رو تو اون سفر با همهي وجودم حس كردم و ما راهي مشهد شديم ..
با جمعي كه فقط دو نفرشون رو ميشناختم، دخترخالهم عليا كه ارتباطمون تو فاميل هم زبانزده و دوستش .. چهارشنبه صبح رسيديم مشهد و اولين كار پيش به سوي حرم. شوخي و خنده و سوغاتي خريدنهاي عليا و مهدا كه انگار تمومي نداشت و دلم ميخواست يه وقتايي واقعا بزنمشون! شب اول رو قرار شد زود بخوابيم و ساعت دو بريم حرم. قبل از خواب هي ميگفتم بچهها ميايين ديگه؟ بيدارتون كنم ديگه؟ و آره آره گفتنهاشون يه كمي اميدوارم مي كرد .. ساعت 2 شب .. عليا جان بلند شو نميايي؟ مهدا پاشو خانم بريم .. نشون به اون نشون كه هيچكدومشون نيومدن و من تنها از هتل اومدم بيرون .. بچه هاي اتاقهاي ديگه رو نميشناختم و اصلا نميدونستم اونا برنامهشون چطوريه .. از در هتل كه اومدم بيرون، تاريكي خيابون شيرازي ترس بدي رو تو دلم انداخت .. يادمه تا چراغهاي حرم ديده بشه دويدم و وقتي به روشنايي اطراف حرم رسيدم انگار پناه گرفتم .. تا بعد از نماز صبح تو حرم بودم .. چقدر لذت بخش بود .. ديدن اين همه آدم كه اون موقع شب اومدن و هر كدوم حاجتي دارن .. وقتي برگشتم موقع صبحانه بود و دو تا همسفر خوشخوابم شاكي بودن كه چرا ما رو بيدار نكردي!! قرار شد شب جمعه كه در واقع آخرين شب سفره بريم و تو حرم باشيم.
برنامه روزمون كلي شلوغ بود. غروبش هم بازار و خريد سوغاتي و براي دعاي كميل رفتيم حرم .. توي صحن جا پيدا نكرديم بشينيم و يادمه كه كل دعا رو ايستاده خونديم ..
برگشتيم هتل كه يه كمي استراحت كنيم و ساعت 2 شب بريم حرم.. بازم همون پروسه! بيدار نشدن .. موقع خواب گفته بودن رعنا تو رو خداااا بيدارمون كن، دعوامون كن بلند شيم. هر راهي كه بلد بودم امتحان كردم سرشون داد زدم حتي! اما اينقدر التماس كردن كه خوابمون مياد و فردا صبح مياييم كه تسليم شدم و دوباره خودم راه افتادم ... بازم خيابون تاريك و ترسناك و بازم آغوش امام كه پناه همه بود ..
اون شب برام پر از نشونه بود .. داشتم نماز زيارت ميخوندم به نيابت از همه و تقريبا سر راه بودم كه يه خانم با لهجه گيلاني برام جا باز كرد .. يه جا ايستاده بودم روي سه تا پله اي كه منتهي به ضريح ميشه و درددل ميكردم و چشام پر از اشك بود كه يهو نميدونم چي شد يه خانم مسني با لهجه و زبوني كه هنوزم نميدونم مال كجاست اومد بغلم كرد و كلي گريه كرد و رفت .. بعد نماز صبح كه همه تو صحن اصلي براي دعاي ندبه نشسته بودن يهويي با صداي بلند يه مرد، كل صحن آروم شد .. فرياد ميزد كه امام رضا چرا جوابمو نميدي .. هنوزم كه يادش ميافتم تنم ميلرزه .. چند تا از خادمين ميخواستن جلوشو بگيرن كه با فرياد بلندتري گفت كسي به من نزديك نشه من با هيچكس كار ندارم .. اومد تا جلوي پنجره فولاد .. آروم سرشو تكيه داد به پنجره و بعد كه دعاش تموم شد، عقب عقب اومد و بازم با صداي بلند گفت: امام رضا زندگيم رفت .. همه چيزم رفت .. حاجتمو ندي شكايتت رو به مادرت ميبرم و از حرم بيرون رفت .. دلم لرزيد ...
بعد از دعاي ندبه يكي از خادمهاي مهربون تو جا اسپنديهاي مخصوص داشت اسپند دود ميكرد و بوي خوشش همه جا رو گرفته بود و همه دورش جمع شدن كه يه كمي از اون اسپند تبركي بگيرن. ولي بنده خدا هي مي گفت شرمنده نميشه همين جا دود ميكنم .. دستمو گرفتم جلوش و نميدونم توي چشمام كه پر از التماس بود چي ديد كه ديدم تو مشتم پر شده از اسپند ..
برگشتم هتل و بعد از صبحانه براي زيارت آخر همه با هم رفتيم حرم .. يه جايي حدود دو متر فاصله با ضريح همراه عليا و مهدا ايستاده بوديم و دعاي توسل رو ميخونديم .. يه خانمي اومد گفت دخترم ميشه بلندتر بخوني من سواد ندارم .. صداي زمزمه مو يه كمي بالاتر بردم .. دعاي توسل، زيارت مخصوص امام رضا، زيارت جامعه كبيره و زيارت امين الله رو خوندم و وقتي تموم شد و ميخواستيم بريم ديدم 5-6 نفر ديگه دورمون ايستادن و همراه ما ميخوندن .. همه شون منو بوسيدن و كلي برام دعا كردن ..
اون سفر برام يه نشونه بزرگ بود و باعث شد بتونم بعدها تو اتفاقات بعدي محكمتر باشم .. مطمئن شدم كه امام رضا اون روزها صدام رو شنيد و باعث شد كه بهترين تقدير برام رقم بخوره ..
دلم براي ديدن دوباره ي اون بارگاه و صحن ملكوتي تنگ شده ..
التماس دعا از همه ..
پ.ن: ببخشين اگه متنم خيلي طولاني شد ... دلم نيومد كمش كنم..