************** این سایت، هر هفته پنجشنبه یا جمعه ها به روز می شود. اسامی دوستانی که برای نوشتن مطلب در سایت اعلام آمادگی کرده اند در ذیل اعلام می شود. که هر هفته، هر نویسنده بر اساس نوبت داده شده، پست خود را ثبت می کند حاج آقا واحدی جناب شهيد گمنام جناب آقاي سيّد ياسين حسيني سركار خانم شكارچي سرکار خانم زهرا ياهو سركار خانم اعظم مولايي سركار خانم مرادي جناب آقاي مقدس زاده سركار خانم فرزانه
به برکت این روزهای عزیز، حال پدر بزرگوار حاج آقا واحدی بهتر شده، برای سلامتی کاملشون 14 صلوات می فرستیم ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ..
می خواستم به لهجه خودم برایت بنویسم. می خواستم از پایین به آن بالاها تا هر جا که نگاهم پرواز کند، خیره شوم و بگویم: نمی بینمت اما دوستت دارم می خواستم حرفهای دلم را بگویم .. حرفهای خودمانی .. دلم می خواست قلبم را کف دستم بگذارم و آن قدر به طرف آسمان بگیرم و آن قدر روی انگشتانم بلند شوم که قبولش کنی .. مال تو باشد ... باور نمی کنی؟ نمی خواهی قلب مرا باور کنی؟ می خواهی بخندی و بگویی: کدام عاشق؟! ... جار بزنم تا باور کنی؟ دوست داشتنم را هوار کنم؟روی پیشانی ام بنویسم که عاشقت هستم؟ ببخش ... ببخش که نمی توانم برایت شعر بگویم یا نمی توانم خوبی های بزرگ و پرآوازه داشته باشم .. ببخش که هنوز گاهی .. فقط گاهی دروغهای کودکانه می گویم یا شیطانی های کوچکم ناراحتت می کند .. ببخش که من عاشقم اما برایت زیاد اشک نمی ریزم یا حرفهای عاشقانه نمی دانم .. ببخش که کتاب زیادی از تو نخوانده ام یا راز عرفان را نمی فهمم .. باز می گویی کدام عاشق؟ .... اما من لا به لای همین جمله های پراکنده با تو حرف زده ام .. نوشتم تا خودم را پیدا کنم و این یعنی دلم می خواهد کمی بیشتر از دیروز به تو نزدیک شوم .. من بین همه این واژه های گره نخورده به هم، دنبال تو می گشتم .. بگو که نخوانده می دانی راز قلم جوان ما را .. بسم الله ..
پ.ن1: اعیاد و مناسبتهای این روزها رو به همه ی شما دوستان خوبم تبریک میگم .. پ. ن2: بزرگوار حلقه ای که عازم سرزمین نور هستین ... حلقه ی ما رو از دعا فراموش نکنین ..
قبل از هر چیز سوره ی حمد را به نیت شفای ابوی بزرگوار سید عزیز می خوانیم... بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد للله رب العالمین... زودتر از اون چه که فکرشو بکنم گذشت... چقدر زود این دو سال گذشت... صبح 13هم رجب بود که با هیچ آمادگی ای وسایلم رو جمع کردم و تازه ساکو بستم... پر زالتهاب و نگرانی...اما گوشه ای از دلم از او می خواستم که اگه قرار به دعوتی بوده، دعوت از جانب تو بوده... پس خوب پذیرایم باش و بی بضاعتی من رو هم به کریمی خودت ببخش... عمره ای که گذشت...! درست همین حوالی و همین روزها بود... آن هم 2 سال پیش! میلاد علی علیه السلام را میهمان مسجد النبی بودیم سر و از سفره کریمانه شان روزی می خوردیم و شام مبعث را در حراء عمره ای که گذشت...! درست دو سال از آن ماجرا...! حالا غمم شده... قبلا هم گفته بودم... بارها می گویم آخر این چه آتشی بود که بر دلم انداختی... من که تا پیش از آن هیچ حسی نداشتم به خانه ات... هیچ فکری نمی کردم برای دیدنت... محبوب من... مدت هاست که می خواهم برایت صدا کنم... بخوانمت... بگویمت... دلم برایت تنگ شده است... دلم سعی می خواهد میان صفا و مروه ات... دلم حج می خواهد دور کعبه ات... دلم احرام می خواهد و تقصیر... دلم برای شجره ات تنگ شده... می خواهم در مشغر و منا و عرفات نعره زنم که ای تو را عبادت سزا... ای سراسر مهر...ای سراسر خوبی... ای سراسر لطف... ای سراسر امید... ای بی همتا...! دوستت دارم... تو خوبتر از آنی که به وصف آیی... صدایت می کنم و دلتنگ حریمت شده ام... روزیم کن و روزیمان فرما... عطایم کن و عطایمان نما... گوشه چشمی و نیم نگاهی... یا ارحم الراحمین... یا ذالجلال و الاکرام... با اله العاصین... حج خانه ات را با معرفت روزیمان نما... خواهش می کنم... استدعایت می کنم... تمنایت می کنم ای مهربان...
دست از طلب ندارم تا کام دل برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید